جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی است
جای من میان یه عکس
میان بودن وموندن
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
جای من خالی است
جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالی است
همه من قابیست
روی دیوار
شاید هم حالا
عکسی خیره به تنهایی یک بغض
روی خاک انداز یه من مثنوی هفتاد من
جای من خالیست
بین همه این بیخودیا
ولی نه خوب یادم هست
شبی باز خواهی گفت:
جایت اصلا خالی نیست
حتی سی ثانیه
فرصت یک نفس و آه
کسی از این همه دست
این همه قلعه دور
فاتح قلعه نشد
هر چند میان دستان خالی
همه فاتحه خواندند
روی دست برای دلم
اما
جای دلم
طفلک دلم بدجوری خالیست...
دایی دا داریا دریا یا در دریایی که آهو ندارد نمی دانم فقط می دانم سیگار را که از دستش گرفتم فیلترش کردم شرابی بود که هفت ساله بود مست هستی یا آفرینش خدا خدا میکردم که او گفت عشق ممنوع ! لطفا سیگار نکشید نقش خود را بر سایه ای که اندام ندارد پدر کاش جنایت، نه مسبب همه بدبختی های ما خودمان ، مانکن های تازه به بازار ، بازارش داغ بود از همان اراجیف همیشگیهای خودمان را برایش تکرار کردم ، که او تکیه بر راهبند سوار بر شانه هایم داشت جان می سپرد. راستی از تمام اهالی محل که در مراسم خاکسپاری ، لطفا دیگه جلو قبله من ، ببخشید قلب من پارک خیلی شلوغ بود مزخرف تر از همیشه ، دارد قی میکند همه من را
در قیفی که انتهایش را باید به خواب سپرد، پس بخواب آرام آرام رام رام میشود باز دوباره او را ببینم ، نمی دانم شاید خودش نباشد نه باشد یا نباشد من دیگر نیستم من نیستم من نیستم من نیستم .
ح .ا
قلبم را مومیای خواهم کرد !
از عشق ابدیتی خواهم ساخت
تا چون طاق کسری
ماندگار شود
تاسهایت را بریز
این جفت.یک،
ارزش دو را هم ندارد
برگ بکش
دو آس و یک بی بی
به هم نخواهیم رسید
دست وپایم را به پل ببندید
باید این عشق را ترک کنم
به اندازه چای داغ شب های امتحان دوستت دارم
: جرم من چه بود
دوست داشتن کسي که نديدمش
: این که من دوست دارم
: باید تحملم کنی
: تو برو من با تو کاري ندارم
: همه چیه منو اگه منو دوست داری
: براي دل خودم مينويسم
: باشه
: باشه
: در فضاي خالي اتاق تنها عکس توست که با من حرف ميزنه
: اتاقک کوچکمان بار فتن تو آرام شده
: سکوت تلخ اتاقک صداي مبهم تو اشکهاي گرمي که به روي گونه هاي سردم مي نشيند حکايت از نبودن يه تکيه گاه ميکنه
: چقدر سخته فقط به يه صدا اميدوار باشي
: و چقدر بدتر که اصلا اون عاشقت نباشه
: مثل تو فيلما عشق يه طرفه
: تو راست ميگي
: تو داري از روي عقل تصميم ميگيري ولي من نه
: تو درست فکر ميکني
: اميدوارم مي تونستم جاي تو باشم
: کمکم کن
: تا به کي بايد رفت از دياري به دياري ديگر
: نتوانم نتوانم جستن هر زمان عشقي وياري ديگر
: کاش ما ان دو پرستو بوديم که همه عمر سفر ميکرديم
: از بهاري به بهاري ديگر
: آه اکنون ديريست که فرو ريخته در من گويي
: تيره آواري از ابر گران
: چون مي آميزم با بوسه ي تو
: روي لبهايم مي پندارم
: مي سپارم جان عطري گذران......
بعد از آخرین زمزمه ات
که گفتی :
دلهای پاک خطا نمی کنند
سادگی میکنند
و امروز سادگی
پاک ترین گناه دنیاست
و من این گناه پاک
را تا ابدیت می پرستم.
اما اظطراب نمی گذارد
نه گرمایت راحس کنم
نه آرامشت را
ف.ا
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی عمیق ترین
درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

